|
این زمانها بیشتر حس می کنم که از سایز خارج شدم ازهم سایز بودن همرنگ بودن با آدمیت . فهمیده نمی شوم مدتهاست که نیازی به هماهنگ شدن با جامعه آدمیت ندارم . بودم آنطوری که همه انتظارم را داشتند اما تعریف چیزی دیگری بود فرای تصور تو. وقتی از هم آغوشیت لذتی نمی برم نام آن را گناه گذاشتم ولی به مادیات ساختگی دست آدمیت دسترسی ندارم آنرا غیر ضروری تعریف کردم غیر لازم پنداشتم . داشتن صبر را در مقابل غیر قابل تحملات بیرنگ روزگام غیر قابل انکار در خودم می دانستم بی آنکه بدانی تصوریبیش نبود به این باور رسیدم که صبر در انسانیت خاکی تعریف نشدست.همگی در پی بودن هستیم تا روزی به نبودن برسیم اما به خودم می گویم شاید به گوش آدمیان برسد که زمانهایی بس دراز در پیش دارم برای بر دوش کشیدن نفس آرام.
اینجا سرد است . پولها بی برکت برای رنگین ترین ها و من گمشده ای در رنگها. از رنگین شدن روزگار می ترسم چون گیرندهای بیش نیستم و نخواهم بود. با من کاری نیست در تک رنگی دنیا. از بی رنگی به خودم میپیچم . گرفتاریم . گرفتار تصمیم گیری روزگار.می سازم آنچه را که تحمیلی است در پس هر سایه ای بنام آدمیت . اما این روزها سایه ها کم شده . نیست. سایه هایی که هست نشان از اصالت ندارند. پس من تک رنگ به دنبال چه هستم. شاید به دنبال جملات تکراری برای ادای حرف های جویده شده که شاید هیچ زمانی ترجمه نشوند.
سرمای عجیبی داشتم استخونام بهم می خورد فکم بند نمی شد نمی تونستم حرف بزنم چون کلماتم قدرت انسجام نداشتن . هیچی به ذهنم نمی رسید واسه گرم شدنم . نه چایی نه پتو نه خرما نه سیگار روشن نه یه آغوش گشاده واسم . سرمای سلولهای وجودم به گرمای شدید شهریور غلبه کرده بود. تنها چیزی که به ذهنم رسید واسه گرم شدن زنگ زدن به تو بود. می دونستم فقط تویی که با حرفات می تونی از ته بسوزونی . مجبور شدم بهت زنگ بزنم می دونستم که زنگ زدن وسط روز بهت - آتیش روی سرمای تنم می شه .حرفای تو همیشه منو می سوزونه و من نیازمند این حرارت.
منم و یه عالمه نانوشته- نکشیده و انگشتان گوش به فرمان فکرم که شروع به برملا کردن من آنی شوند. هر چه بیشتر نفس می کشم بیشتر غرق در زندگیم می شوم.
اکسیژنی که مرا را درخودش غرق کرده. مسموم و آلوده به بودن.اجبار به بودنی که خودم خواستم .
حال که پوستی آلوده از رویم برداشته شده حال که پوست اندازی ۲۵ ساله کرده ام می فهمم که چه واجب بوده امری ناخواسته. نافرمی هایی که در قبل بر جسمم وارد می کردم جهت برون ریزی فاز منفی مردمان این بار برم اثری ندارد. هنوز با جسم تازه ام روح متولد شده ام .
قدرت پیش بینی ناراحتی و خوشحالی هایم را از هیچ موضوعی ندارم.دردناک است وقتی ندانی که چرا با هر بادی آشفته می شوی و صورتی خیس در پیش . اما چه شیرین است حال که تصویه شدم.بازتاب همین تصویه است و چه قویست قدرت رحمت رحمت الهی که مرا پاکسازی کرد که مرا دفع می کند از هر فاز منفی از هر چیز هر چند ناچیز و خرد. اما هست.
سختی های مخصوص خودم را دارم چون حساس شدم.تر شدم. اما فهمیده نمی شوم برای جماعت عام. شرایطی دارم ترجمه نشده.
حال واقعیت من می نویسد.
وقتی شب شد به خیالم که وظیفه روزمرگیم تمام شده نور چراغ اتاقم را کم کردم و چشم از روی خستگی و تکرار روزگارم بستم اما دریغ از آنکه تکرار ناآرامی ادامه داشت.ساعتم خواب بود اما انسانیت در پی ناشناخته هایش بیدار.تلاش برای آرامش تلاش برای تهی شدن.تلاش برای فرار از حمل صفت انسانیت در نیمه شب.اما ناآرامی همچنان حکومت می کند و من بنده فروتنش .امشب نیز همچون ۷ شب گذشته برق چشمانم خاموش نشده و ساعتها گذشته و من با دو پشه ی زنده و سرحال در اتاقم گذر زمان و عمرم را حس می کنم . ساعت نزدیک ۵ است با صدای کلاغها نزدیک شدن یک روز به مرگم را می شنوم .
و باز هم در انتظار شب.
این است جزو اسرار درونم که بگویم آنچه را که نه اعتقادی به آن دارم و نه با آن بزرگ شده ام و نه بهایی بابتش پرداختم و نه هیچ.اینانند که مرا مجبور به ناخواسته هایی می کنند. ارزشهایم را ناارزش و باورهایم را بی رنگ می کنند. گویند بنویس آنچه را که نانوشته ای بیش در ذهن کهنه من نیست.ذهنی کهنه و جسمی پیر و لذت برده که جز ادای بدهی خود به روزگارش و زندگی خام خود چیزی در خود طی نمی کند.
می کوشم که نمایش دهم جوانیم را که همچنان تشنه ی یک قطره با دلی دو چندان خوش.